کلبـــــــــه تنهـــــــــــــــــایی!!!

(درانتهای نگاهت کلبه ای برای خویش خواهم ساخت تا مبادا در لحظات تنهایی ات با خود بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت.)(هر گونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.)

2. تـابی برای بیتـــا




نظرات شما عزیزان:

هانیه
ساعت23:57---17 بهمن 1391
شب همگی خوش و پر ستاره

هانیه
ساعت23:46---17 بهمن 1391
دیگه به علت دلخراش بودن تصویر از ادامه این داستانهای بچگیم میگذرم!!!

هانیه
ساعت23:43---17 بهمن 1391
همون سه چرخه هم اکقر وقتا توسط برادر گرامی بنده چپه میشد .....منم گریه کنان به داخل میرفتم

یــــــاس
ساعت23:33---17 بهمن 1391
آخ گفتید شیطنت؛
یاد خواهر و برادر کوچکترم افتادم که باهم یکسال و نیم فاصله دارند....
تو بچگیشون دو تاکارشون یادم نمیره:
یک بار خواهرم یک پارچ آب دستش بود، متوجه نبود، یه دفعه پاش گیر کرد به سر فرش؛
چپه شد روی برادرم که خواب بود!!! بنده خدا بدجوری از خواب پرید........
نسبت به همدیگه، بدجوری حساس بودند اونجا هم که دیگه دیوونه تر شده بود این برادر کوچیکه.....
گفت خواهرم دراز بکشه، چشماشو باز نگه داره تا یک پارچ آب بریزه سرش........
فکرشو بکن........
وحشتناکه...... یه شکنجه محسوب میشه......
دائم صدای مامانمو در میاوردن......
یکی دیگه‌ش هم یادمه یه بار انگشت خواهرم به اشتباه رفت تو چشم برادرم! واااااااااااااااااااای
طاقت نمیاورد که هر چی خواهره معذرت که نفهمیدم یه دفعه پیش اوووومد، برادره به گوشش نمیرفت میگفت:
حالا چشاتو باز کن وایستا تا من انگشتمو بکنم تو چشمت تا ببنی چقدر درد داره...

واااااااااااااااااااااااااای نگو نگو نگو دیگه از گذشته!!!!!!!!! دیگه نمی خوااااام یادم بیاد چی به من گذشته!!!
البته این از زبون خواهرم بود....... طفلی!!


هانیه
ساعت23:14---17 بهمن 1391
والا من شیطنت میکردم ...... روی روان کل خانواده بودم
من از 5 صبح همه رو بیدار میکردم!!!با پر و این چیزا در 4 سالگی
اصلا فکر کنم از بچگی کم خوابی داشتم!!!
:
بعدشم گفتم که عاشق سوباسا بودم .......از ساعت 2 و 3 توی حیاط میرفتم همه میخوابیدن من فوتبال بازی ...گل میزدم دادو بیداد میکردم
تازه یه سه چرخه هم داشتم که همش چپ میشد داد میزدم!!!:-) )


هانیه
ساعت23:09---17 بهمن 1391
هوووووووم

ایــــــزدمهـــــــــر
ساعت23:04---17 بهمن 1391
شیطونی میکرده
از اون شیطونی های دختر کوچولوها


هانیه
ساعت22:48---17 بهمن 1391
الان من واسم سواله..مگه چکار داشته میکرده

یــــــاس
ساعت22:46---17 بهمن 1391


هانیه
ساعت22:46---17 بهمن 1391

این جوری یا این شکلی؟
بلاخره اینجوریم یا این شکلیم؟؟


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[ سه شنبه 17 بهمن 1391برچسب:تاب برای بیتا,داستان شیرین,مجید حلاجی,داستان های مجید حلاجی,داستانک,داستان برای کودکان, ] [ 22:39 ] [ ایــزدمهــــــــــــــــر ]

[ ]